سفر به کاشمر
سلام آرام جون من 
روز عید فطر من و شما و بابایی به همراه مامان جون و آقاجون به سمت شهر کاشمر برای دیدن خاله من حرکت کردیم . اول راه که کلی خوشحال بودی و ورجه وورجه می کردی اما بعد خسته شدی و خوابیدی و چشم که باز کردی ما به خونه خاله رسیده بودیم . اول طبق معمول همیشه همه رو برانداز کردی و همه جا رو نگاه کردی و بیشتر از همه از دیدن گوسفندها ذوق کردی و همش دوست داشتی بری تو حیاط و باهاشون بازی کنی . هر وقت هم که گوسفندها می گفتن بع بع تو هم مثل اونا تکرار میکردی اما به جای بع بع میگفتی نع نع
روز بعد رفتیم باغ خاله و شما کلی خاک بازی کردی و انگور خوردی اما وقتی هوا گرم شد شروع کردی به بهونه گیری و ما هم سریع برگشتیم خونه .
دیروز هم رفتیم بازارچه سید مرتضی و شما تو اون همه اسباب بازی با دیدن توپها و ماشینها ذوق میکردی و آخر سر یه توپ برات خریدیم که تا موقع که برگشتیم باهاش بازی میکردی .

گل خوشگل من
دوستت دارم یه دنیا
بوس بوس رو لپای مخملیت 


سفر به کاشمر
